مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
وقـتـی مـرا سـکـیـنـه لـقـب داد، مادرم فـهـمـیـدم از تـمام جـهـان رنـج میبـرم بـایـد بــرای واقــعـــه آمــادهتــر شــوم بـایـد کـه از احــاطــۀ انــدوه بــگــذرم بـایـد که کـوه کـوه، غــم و الـتـهـاب را در رسـتـخـیـز فـاجـعـه طـاقـت بـیاورم آهـسـتـه قـد کـشـیـده از انـبــوه داغهــا هـفـتاد و دو مـصیبت عـظـمی، برابرم در من هزار خیمه صبوری به پا کـنید مـن ســوگــوار داغ بـــزرگ بـــرادرم من چارده بهار خزان میکشم به دوش من لحظه لحظه، شاعر گلهای بیسرم نـامــم سـکـیـنـه اسـت، قــرار دل پــدر زین رو مرا «سکینه» لقب داده مادرم |